تبليغاتX
...تا شقایق هست زندگی باید کرد...


...تا شقایق هست زندگی باید کرد...

"زندگي تكثير ثروتی است كه نامش محبت است"

 من مسلمان بوده ام_از دین گزیزان نیست

مذهبم کین هستو نفرت__من مسلمان نیستم

ریسمان را پاره کردم __رقعه را آتش زدم

 من طلاقش داده ام __اکنون ز اینان نیستم

 من تو را دارم خدایا_جز تو را مذهب مباد

شکر در پیرانه سر _-بی نورو ایمان نیستم

گر مسلمانان چونین و گر مسلمانی همین

بار الهی توبه کردم __من ز ایشان نیستم

 

با تشکر از علیرضای عزیز

 

 

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 12:13 توسط نــگین| |

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:
! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد
! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

  نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!

 

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه ....
! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!

نتيجه اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

 

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 23:57 توسط نــگین| |

 

پدر و مادر عزیزم دلم براتون تنگه...به کی بگم؟؟؟

دوستتون دارم

این آهنگو تقدیمتون میکنم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 2:37 توسط نــگین| |

 

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در

مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست!

 زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر

من و توست همان میگذرد.


 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 2:17 توسط نــگین| |

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 17:11 توسط نــگین| |

با یک دنیا غم و حسرت دل از اغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم
به اسونیه یک قصه
تو از عشقم گذر کردی
دلم یه گوله اتیشه بود
تو اونو شعله ور کردی
میون این همه ادم شدم تنها ترین تنها
من و اینجا رها کردی
تو در این گوشه ی دنیا
با یک دنیا غم و ....
ببین بغض شکستم رو
نمی گم دیره یا زوده
اگه چیزی برام مونده
یه مشتی خاطره بوده
واسه این عاشق ساده
یه روز مثل خدا بودی
نمی دونست دل سادم
که خیلی بی وفا بودی
با اینکه دل بریدم من
شکسته بال پروازم
هنوزم توی این غربت
برات معنای اوازم
با یک دنیاغم و....

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 5:51 توسط نــگین| |

 

میگذره

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 3:11 توسط نــگین| |

 

تو چشام زل زده اما مثل من هیچی نمیگه
روبروم نشسته اما رفته توی فکر دیگه
از نگاهش میشه فهمید توی این دنیا غریبه
انگاری اونم مثل من از همه چیز
بی نصیبه

تن ما زندونیه خاطره های بی کسی
کی به فردا میرسیم از این شب دلواپسی
تن ما زندونیه خاطره های
بی کسی
کی به فردا میرسیم از این شب دلواپسی

باید این خاطره ها رو توو فراموشی رها کرد
توی طوفان حوادث میشه فردا رو صدا کرد
گله بسه از مصیبت اینا دست روزگاره
اگه تقدیر تو بد بود تو بخند بازم دوباره
یاد خاطرات دیروز
حسرت روزای رفته

میگذره هر چی که باشه نشو از زندگی خسته 
تن ما زندونیه خاطره های بی کسی
کی به فردا میرسیم از این شب دلواپسی
تن ما زندونیه خاطره های بی کسی
کی به فردا میرسیم از این شب دلواپسی

 

 

 

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 7:41 توسط نــگین| |

 آتیشٍ عشق, روشن شد, حالا دیگه می سوزونه
دیگه هیچی به جُز عشق, یاد آدم نمی مونه
دلم میگه بسوز, بسوز با آتیشٍ عشق
ولی حس می کنم جسمم, نمی کشه نمی تونه
زیرٍ این سقفٍ خراب و پشت این درهای بسته
فقط گرمای تو مونده, توی این قلب شکسته
توی جنگل فلز, وسط غوغای شهر, بیا دستمُ بگیر
منو از اینجا ببر
ای عشق صدام کن که فریاد بزنم
آره واسه تو فرهاد میشم, کوه می کنم
می دونم سخته, به تو رسیدن
ولی حس می کنم, می تونم باهات حرف بزنم
زیرٍ این سقفٍ خراب و پشتٍ این درهای بسته
فقط گرمای تو مونده, توی این قلب شکسته
توی جنگل فلز, وسط غوغای شهر, بیا دستمُ بگیر
منو از اینجا ببر...

 

  یاد من باش...

 

 http://www.semital.com/g.htm?id=37236

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 23:20 توسط نــگین| |

 

خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ

                              حسودیم میشه به تو بی صدایی و یه رنگ

دل عاشق نداری پیش کس جا بذاری

                                تا با غم بشکننش از چشات خون بباری

                       (خوش به حالت تکه سنگ )


چشم نداری ببینی این همه رنگ و ریا 

                               این همه ظلم و ستم این همه جور و جفا

گوش نداری بشنوی وعدهای عاشقا

                               بفریبنت تو رو با دروغ و وعدها

                     ( خوش به حالت تکه سنگ )



پا نداری که بری دنبال یار شهر به شهر

                             وقتی پیداش می کنی نخوادت با ناز و قهر

کاش منم سنگی بودم خالی از غصه و غم 

                             عمر تو تا ابده
عمر ما کوتاه و کم

                

 

       ( خوش به حالت تکه سنگ )  

 


 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 6:47 توسط نــگین| |


Design By : Night Skin